
وای ی ی ی ی ی ی ی ی...........................................................
چرا حرف نمی زنی؟
با نگات قهری باهام؟
انگار نگات طوری شده
که نمی خندی تو برام
چرا نگام نمی کنی؟
بسه دیگه ناز و ادا
جوابمو بده دارم
اسمتو می زنم صدا
دستای سرد تو چرا
یه ذره گرما ندارن
چشمای ناز تو چرا
شوق تماشا ندارن
حرفای من بگو چرا
واسه تو معنا ندارن
دوستت دارم دیونه وار
منو ببخش تو رو خدا
چرا دارن می برنت
نمیشه ما بشیم جدا
این چیه پوشیدی گلم
یه پارچه سفید و پاک
بگو چرا دارن تو رو
میذارنت به زیر خاک
گفته بودی همین روزا
می ری یه جای دور دور
اما نگفتی که می خوای
بری بخوابی توی گور
وای دیگه طاقت ندارم
الهی چشمام بشه کور
تاوقتی قلبم می زنه
از تو جدا نمی زنه
تا وقتی سوسو می زنه
یادت همیشه با منه
وای که دلم سنگ تو رو
هنوز به سینه می زنه

+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 15:33 توسط یه دختر تنها
|
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
تا در حريم غربت من پا گذاشتی
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
رفتي و سهم عشق براي دل تو بود
سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟
يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي
سهم من غريب كه اينجا گذاشتي
گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود
در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي
مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت
من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي
گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي
آن را تمام گردن حوا گذاشتي
يك قطره اشك سهم من از روزگار شد
در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 20:16 توسط یه دختر تنها
|

هوای زمزمه کردن..........
هوای زمزمه کردن هست , زبان زمزمه کردن نیست
دلم برای تو میمیرد, دلی لایق مردن نیست
همیشه پر تپشم از تو , مرا به اینه مهمان کن
مگر شکسته نمی خواهی.؟ کسی شکسته تر از من نیست.!
به کوله بار غزلهایم , سری دوباره نخواهد زد.
همان کسی که دلش دریاست, همان کسی که در دلش
اهن نیست.!!!؟
تمام خستگی ات از من , ترانه های دلم از تو
دلی که هیچ نمی سوزد .
همان که لایق مردن نیست...!
همدم شبهایم...!

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 11:20 توسط یه دختر تنها
|
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!
گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....
در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!
اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!
انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟
چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟
کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 15:38 توسط یه دختر تنها
|
سلام عزیزم تولدت مبارک


انشاا...تولد۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سالگیت
از خدا میخوام همیشه موفق باشی و دانشگاهتو یه جای خیلی خوب که دوست داری قبول بشی
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 17:51 توسط یه دختر تنها
|
خدا وصیت منو گوش بده.. ناممو بخون..شاید دیگه من نباشم..مواظب عشقم بمون
می سپارمش بهت می رم تموم تار پودم و..یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو..کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونه ما..خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
فردا قراره من وتو از همدیگه جدا بشیم..فردا قراره همدمه گریه ی بی صدا بشیم
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه می زنم..آی آدما نیگاه کنید غریبه شهرتون منم
یادش بخیرمن و تو و یه قلب پاک و بی غرور..حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور
من تورو عاشق می کنم هر طور شده حتی به زور..کی می خواد فردا تورو از من بگیره
کاش اونم فردا تورواز من بگیره.. کاش اونمویرونه شه آتیش بگیره
ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ..ما اگه از هم جدا بشیم می میریم
ما باید قدر این روزارو بدونیم.. وای اگه فردا بیاد تنها می مونیم
حالا که دیگه مجبوریم با همدیگه وداع کنیم..بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم
یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم .. وای داره فردا می آد باید دست به دعا بشیم
با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده..هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم می ده
..کی می خواد فردا تورو از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره
عزیزم یادت نره دنیا دو روزه..نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه
ای خدا حتی اگه دوسم نداره..تو می تونی نذاری تنهام بذاره

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 16:27 توسط یه دختر تنها
|
حس میکنم دیگه دوستم نداری
حس میکنم زیادیه وجودم چرا به این زودی ازم گذشتی من که گل سر سبد تو بودم
حس میکنم تو این روزا نمی خوای یه لحظه هم حتی منو ببینی
کاش میدونستم عشق دیروز من فردا که شد تو با کی همنشینی
دوستم نداری میدونم دوستم نداری اما تو چشمات میخونم که بی قراری
خدا کنه که برگردی تو پیشم بدون تو من دیوونه میشم
دوست ندارم حضور من کنارت باعث دل خستگیه تو باشه
شاید سفر رفتنه من یه فصل تازه ای از زندگیه تو باشه
حس میکنم باید از اینجا برم جایی که هیچکس راهشو بلد نیست
باید برم که قدرمو بدونی یه مدتی تنها بمونی بد نیست

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 19:9 توسط یه دختر تنها
|
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.
وفكر میكنم این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 19:7 توسط یه دختر تنها
|
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم
کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو
به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا میزاره تو خونه
پنجرهء قلب ما کی می خونه
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه
یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه
رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه
تو کوچه فریاد بزنه
به همین سادگی تو رفتی و رد پای رفتنت رو ، رو دلم جا گذاشتی...به همین سادگی
من تنها شدم...تنها تر از خاطره های با هم بودنمون که حالا غبار فاصله اونها رو پشت
دستهاش قایم کرده...تو که رفتی دلم به جرم عاشقی محکوم به مرگ در حبس ابد شد و برای
چشای بیقرارم حکم انتظار صادر شد...اما جرم من فقط عاشقی بود همین...
عطر خیالت دیگه مجال بوییدن گلهای اطلسی رو نمیده....هر شب نسیم رویا چشام رو نوازش
میکنه و ماه اشکهاش رو روی گونه ام میکاره....
حس خوب بودن تو از دروازه ی خاطره هام عبور میکنه و رد پای شکوفه های سیب رو
به جا میذاره...آه که چه قدر خسته ام...خسته ام از تکرارهمیشگی فردا....خسته ام از تکرار
واژه هام که همه رنگ تو رو دارند....می خوام اشکا ی بی پناهم رو تو دستام بگیرم و شمعی
به خاموشی تموم نا گفته ها روشن کنم...می خوام تو این افسانه ی شب زده که واسم
رنگ حضور نداره تو کوچه ی بهار تابلوی بن بست بزنم...
تو این خلوت گم گشته ی سرد یه نفس مونده به صبح...تا پایان من...فقط یه نفس...
خط آخر :
چند تا چشمه خشک بشه چند تا پری جادو کنه
پلک من برفهای چند زمستون رو پارو کنه
چند نفر تو خواب من آسه بیان خسته برن
تا غروب خاطره عشق تو رو جارو کنه
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 11:16 توسط یه دختر تنها
|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار تو غمگینند بی
تو نیستی که ببینی
سال نو رو پیشا پیش تبریک میگم
سال خوبی رو داشته باشین

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 11:44 توسط یه دختر تنها
|